خیلی خیلی خیلی دختر بدی شده ام این چند روز!!خودمم نمی دونم چه مرگمه!؟فقط دلم می خواد به خودم و بقیه گیر بدم..
به مامانم میگم ولم کن به حال خودم،می خوام تنها باشم..مامانم میذاره میره که تنها باشم..بعد من غمباد می گیرم و تو دلم ازش ناراحت میشم که چه مامان بی خیالی..حتی نپرسید تو چه مرگته که میگی می خوام تنها باشم!!
دوستام میگن بیا بریم بیرون،من میگم حالم بده حوصله ندارم تنهام بذارین..اونام واسه اینکه من اذیت نشم اصرار نمی کنن و بدون من میرن..بعد من ناراحت میشم و میگم چه دوستای بی معرفتی..ته دلم هم فکر می کنم که چقدر دلم می خواست با کتک هم که شده منو به زور با خودشون می بردن!
خب مگه بقیه علم غیب دارن که بدونن وقتی من میگم می خوام تنها باشم دقیقا دلم می خوام تنها نباشم؟!؟!از کجا بدونن وقتی می گم حوصله ندارم حرف بزنم دقیقا دلم دو تا گوش می خواد که من فقط براش حررررررف بزنم!!؟
بقیه چه گناهی کرده ان که من حرف و عملم اینقدر تناقض داره باهم!؟
به مامانم گفتم!!بهش گفتم وقتی من میگم تنهام بذار،تو حرفمو گوش نکن و بشین پیشم و اصرار کن کن که بهت بگم چرا ناراحتم!؟بعد مامانم هم میگه باشه و میشینه و میگه بگو چته؟!بعد من دیگه اصلا دلم نمی خواد حرف بزنم..من دوست دارم بقیه خودشون بفهمن من چی تو دلم ه!!وقتی خودم بهشون می گم دیگه به دلم نمیشینه..دیگه همه چیز مصنوعی میشه برام..دیگه لذت نمی برم!
من دوست دارم بقیه خودشون بفهمن حالم چطوری ه و دلم چی می خواد و چی نمی خواد نه اینکه خودم دائم یادآوری کنم بهشون...
خب مسلمه هیچ کس نمی تونه اونجوری باشه و منو درک کنه پس من باید توقعات خودمو بیارم پایین و انتظار بیجا نداشته باشم ازشون!!
اشکال نداره من که همه چیزو می ریزم تو خودم،اینم روش!!
فرقی به حالم نمی کنه چون حتی اگه می فهمیدن و می پرسیدن هم هیچ کس نمی تونست درکم کنه..باز دوباره خودم بودم و خودم!!تنهای تنها!!
این روزا بیشتر از همیشه فکرم اشفته اس!!دردم اینه که من یه مسیری رو رفته ام..نمی دونم مسیرش مسیر درستی بوده یا نه!؟مهم هم نیست که درست بوده یا نه..مهم اینه که من وسط راه پشیمون شده ام و دارم بر می گردم..الان هم مثه ادمای سرگردون یه خورده بر می گردم عقب دوباره پشیمون میشم میرم جلو..دوباره میرم جلو باز برمی گردم عقب...خیلی حس بدی ه...دلم می خواد یه نفر پشتم باشه و راهنمایی ام کنه و بهم دلگرمی بده..کمکم کنه که بتونم مسیرو برگردم یا حداقل تا اخرشو برم و به مقصد برسم!!نه اینکه هی با خودم درگیر باشم و فکر کنم کدومش درست تره..رفتن یا برگشتن؟!؟کی درست میگه؟!منطق من یا منطق دیگران!؟اصلا باید با این مسئله منطقی برخورد کرد یا این یه استثناست!؟
دلم می خواد یکی بهم امید بده..بگه نهال تو تنها نیستی..بگه خیلی ها دچار همچین شرایطی میشن...بگه قوی باش نهال..من پشتتم..من کمکت میکنم...من تنهات نمی ذارم..هستم تا آخرش..
دلم میخواد یکی باشه که کمکم کنه تکلیفمو با خودم مشخص کنم و بتونم تصمیم بگیرم که هدفم دقیقا چیه و چی می خوام!؟
هیچ کس نمی فهمه حرفامو..
از همه ی آدمای دور و برم دلم گرفته...همه یهو پشتمو خالی کرده ان..
پ.ن۱:اگه این وبلاگ هم نبود من الان افسردگی گرفته بودم!!
پ.ن۲:الان که اینا رو نوشته ام احساس سبکی می کنم..خالی شدم...حالم خیلی بهتر از روزای قبل ه:)
پ.ن۳ به خودم:دختره ی احمق دیوونه!!آدم شو دیگه..تا کی می خوای اینقدر بچه بمونی!؟اینقدر لوس؟!اینقدر شکننده!؟اینقدر سست اراده و کم ظرفیت!؟دفعه اخرت باشه از این بازی ها در میاری هـــــــــــــــا!!
فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست!