خط پایان

این روزای اخر اصلا انگار نمی گذره!
فردا زبان فرانسه امتحان دارم.آخرین امتحانمه و منم اصلا انرژی ندارم برای خوندنش!
سه واحدی هم هست و منم سر کلاسش فقط حضور فیزیکی داشته ام و چیز زیادی یاد نگرفته ام!
الان هم هر چی می خونم واسم جدیده و نمی فهممش!
مرده شور شونو ببرن...به هیچی رحم نکرده ان،واسه همه چیز مذکر مونث قائل شده اند و من الان کلا قاطی کرده ام!
تنها امیدم به اینه که ترم قبلش نمره ی خوبی گرفتم و پایه ام تو این درس قوی ه!
دلم می خواد چشامو بذارم رو هم و وقتی بازش می کنم فردا باشه و امتحانمو خوب داده باشم و راضی باشم!


فردا یه نفس راحت میکشم..
با میترا هم می خوایم نهار بریم کلوا حال کنیم! دو ماه ه که ندیدمش..همیشه یا من کلاس داشتم یا اون،یا من امتحان داشتم یا اون،یا من حوصله نداشتم یا اون!
خلاصه فردا امتحان اونم همزمان با من تموم میشه و می خوایم بریم حسابی خستگی در کنیم!
آخ جون!تعطیلات میان ترم!

چرا آقایان از ازدواج می ترسند!؟

ببند نیشتو!
چیزی که می خوام بنویسم هیچ ربطی به تیتر پستم نداره!

امشب داشتم یه مجله می خوندم،تیتر یکی از نوشته هاش همین بود که نوشته ام. همیشه برام سوال بود که چرا  هر متاهلی می خواد نصیحتت کنه میگه: "خر نشی ازدواج کنی...زن نگیری هــــا...یه وقت زود شوهر نکنی،پشیمون میشی هـــــا"...یه جورایی بیشتر متاهل ها آرزوشونه که برگردن به دوران مجردی!همیشه برام سوال بود که چرا آخه!؟

این مطلبو که داشتم می خوندم چند خطش خیلی توجه امو به خودش جلب کرد و فکر کردم شاید یکی از دلایلی که همه بعد از یه مدتی از ازدواج زده میشن همین باشه.اون چند خطو اینجا می نویسم:

«... وقتی با همسرت صمیمی می شوی،فقط خوبی ها بیشتر نمی شود،بلکه اصطکاک ها و تلخی ها  و نقطه ضعف ها نیز بهتر دیده می شوند و طنز ماجرا این است که خودت نیز ابهت قبلی ات را از دست میدهی و اینجا آغاز یک رشد بزرگ اخلاقی است که ... »

مسئله خیلی ساده بود.ولی وقتی بحث ازدواج میشه اینقدر تصاویر قشنگ و رمانتیک تو ذهن آدم نقش می بنده که دیگه جنبه های منفی اش فرصتی برای خودنمایی پیدا نمی کنن!

متاسفانه اگه توانایی رو به رو شدن با نقطه ضعف ها و کمبود های طرف مقابل رو نداشته باشیم و نتونیم واکنش مثبتی به این قضیه نشون بدیم،خود ما هم میشیم جز همون دسته از آدما که بعد از ازدواج  کم کم دلسرد میشیم و مدام حسرت دوران مجردی رو می خوریم و به بقیه هم توصیه می کنیم ازدواج نکنن..

به نظرم تو این یه مورد باید نیمه ی پر لیوان رو بی خیال شیم و سعی کنیم اول نیمه ی خالی ه لیوان رو در نظر بگیریم و ببینیم می تونیم با اون نیمه ی خالی کنار بیایم یا نه!!؟ببینیم توانایی این رو داریم که با نقطه ضعف های طرف کنار بیایم!؟می تونیم ظرفیت خودمونو ببریم بالا!؟می تونیم خودخواهی هامونو بذاریم کنار!؟می تونیم...!؟

یه ذره(زیاد هم نه...فقط یه ذره)هم که بخوایم منطقی باشیم و عاقلانه با این مسئله برخورد کنیم،به این نتیجه می رسیم که حتی اگه طرف مقابل فرشته هم باشه و از هر نظر ایده ال باشه،باز هم برای اینکه تو ازدواجت موفق باشی باید خیلی با گذشت و صبور و انتقاد پذیر و با جنبه و واقع بین باشی...خیلی بیشتر از چیزی که تصورشو می کنی...گذشت ها و صبوری های این مدلی کلا مدلش با همه ی گذشت هایی که تا حالا تو زندگی ات کردی فرق میکنه...که متاسفانه ۹۰ درصد زوج ها نمی تونن باهاش کنار بیان و نتیجه میشه:
«ازدواج نکنی ها،پشیمون میشی»

...

نمره هام یکی یکی میاد و تا الان همه شون خوب بوده!

دایی هام هم که اومدن و کلا وقتی با اونا هستم خیلی بهم خوش میگذره و شادم

مهمونی ها هم که به مناسبت اومدن دایی ام به راهه و همش این ور اونورم...

اتاقمم کاملا مرتبه...مریض هم نیستم..هوا هم خوبه...از دست کسی هم ناراحت نیستم...خسته هم نیستم...مشکلی هم ندارم...

ظاهرا همه چیز آرومه و من الان باید خیلی ریلکس و خوشحال باشم...ولی نیستم!!!

خودمم نمی دونم چه مرگمه...احساس می کنم یه چیزی ام کمه!!

 

 

یه نفس راحت!!!!!!

یه کم بیشتر از حد طبیعی اش خوشحالم!
امروز به همه گفتم من اگه این امتحان رو پاس بشم بهتون شیرینی میدم..سخت ترین درسمون نبود ولی مزخرف ترینش بود...هم از نظر مطالبی که می خوندیم هم کتابش هم استادش هم تکالیف مسخره اش!
اونقدر که واسه این دو واحد مسخره نگران بودم واسه درس ۴ واحدی فردا نگران نیستم!
حالام خوشحالم چون امتحانمو یه چیزی میشم خیلی اونور تر از پاسی...۱۵-۱۶احتمالا!!!
هنوز باورم نمیشه...انگار معجزه شده بود که اطلاعات همین طور به مغزم تراوش می کرد وسط امتحان!!
دیشب ساعت ۴ خوابیدم و صبحم ۶ بیدار شدم..ولی اینقدر که با این امتحانه حال کرده ام الان اصلا خوابم نمیاد!!
تا الان تقریبا همه ی امتحانام خوب بوده...عالی نه،ولی رضایت بخش ه!
ولی وحشتناک خسته ام...شنبه امتحان،یکشنبه امتحان،دوشنبه دو تا امتحان،سه شنبه امتحان،چهار شنبه امتحان...امتحان فردا رو که بدم،امتحان بعدی ام شنبه اس..می خوام کل ۵ شنبه رو فقط بخوابم و کتابای غیر درسی بخونم و فیلم ببینم و وبگردی کنم و برم برف بازی و...کلا می خوام یه استراحت جانانه بکنم..اصلا فکر نمی کردم با این همه فرجه ای که من داشتم باز هم شب امتحان وضعم این قدر داغون باشه و این قدر بهم فشار بیاد!
هفته ی خیلی پرکاری بود!

آخیــــــــــــــــــــــش!

یه اتفاقی امروز برام افتاد که امیدوارم هیچ وقت تجربه اش نکنین..من امروز یه جزوه کپی گرفتم کلی پولش شد..بعد می خواستم برم خونه ی خاله ام کتابمو بردارم عجله داشتم دربست گرفتم..رفتم خونه اشون دیدم دخترخاله ام میگه مامانم رفته سر کار،کتاب هم تو ماشین خاله ام بود..زنگ زدم گفت بیا اینجا کتابتو بهت بدم،منم که عجله داشتم آژانس گرفتم..رفتم اونجا کتابو ازش گرفتم..بعد دوباره تاکسی گرفتم رفتم آموزشگاه کتابو بدم به دوستم،مدیر آموزشگاه گفت کتابایی که می خواستی رو آوردیم..منم با اعتماد به نفس کامل پولشو دادم و خریدمشون...از اموزشگاه اومدم بیرون،رفتم تو سوپری یه شیشه آب معدنی گرفتم و می خواستم برم خونه..بعد چون خیلی خسته بودم و خیلی هم عجله داشتم گفتم آژانس بگیرم..گفتم اول تو کیفمو چک کنم ببینم پولم به آژانس می رسه یا نه!؟مطمئن بودم که میرسه آخه شب قبلش کلی پول تو کیفم گذاشته بودم...خدا نصیب گرگ بیابون نکنه این بدبختی رو...آژانس که چه عرض کنم خر هم نمی تونستم کرایه کنم..فقط ۱۵۰ تومن پول تو کیفم بود...تمام جیب ها و سوراخ سنبه های کیفمو گشتم..هیچ خبری نبود...و برای اولین بار کارت عابر بانکم هم همرام نبود!!و این در حالی بود که من اگه آژانس نمی گرفتم هم حداقل۷۰۰- ۶۰۰ تومن لازم داشتم تا بتونم خودمو از اون سر شهر برسونم خونه...به بابام زنگ زدم که بیاد منو ببره که گوشیش خاموش بود...زنگ زدم به مامانم..مامانم هم یکی از فامیل های دورمون فوت کرده بود خونه ی اونا بود و گفت الان نمی تونه بیاد...مثه این بدبخت ها نشسته بودم سر پله ی آموزشگاه و تو ذهنم چرتکه می زدم و گاهی هم به خودم فحش می دادم که چرا ماشین نیاوردم و....!!حساب کردم حتی اگه دوتا چهارراه رو پیاده برم هم بازم ۳۰۰ تومن کم دارم..وای اینقدر به خودم بد و بیراه گفتم که...!
خلاصه معجزه شد..زنگ زدم به خاله ام که بیاد به دادم برسه که فهمیدم داره می ره خونه ی ما...خلاصه اومد دنبالم و با هم رفتیم و برام درس عبرت شد که دیگه تا مطمئن نشده ام چقدر پول تو کیفم هست مثه اینایی که رو گنج نشسته اند هی زرت و زرت آژانس نگیرم و تاکسی دربست نکنم!!

یادمان باشد..

یادمان باشد که : 
همیشه ذره ای حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"  
کمی کنجکاوی پشت " همینطوری پرسیدم" 
قدری احساسات پشت " به من چه اصلا "
مقداری خرد پشت "  چه میدونم"  
واندکی درد پشت " اشکالی نداره"
وجود دارد!!!

می خوام بنویسم ولی نوشتنم نمیاد!

فرجه هام داره تموم میشه ولی درسای من تموم نشده!!

از تمام درسا فقط یه درس ۴ واحدی رو مثه ادم خونده ام و واقعا از خوندم راضی ام...بقیه اشونو همه رو نصفه نصفه خوندم و درسای عمومی رو که گذاشتم واسه شب امتحان!

من آدم نمیشم..دیشب ۴ صبح مامانم اومد تو اتاقم گفت بسه هرچی درس خوندی،بخواب دیگه!!بعد کتاب توی دستمو که دید گفت تو خجالت نمیکشی شب امتحان اینا رو می خونی!؟

وای من اصلا حس درس خوندن ندارم این روزا...یکی بگه چیکار کنم!؟

با این حال دلم گرمه..نمی دونم چرا نگران نیستم...یه جورایی احساس می کنم همه رو بلدم..البته می دونم این اعتماد به نفس بیجا آخرش کار دستم میده و باعث میشه یه نمره ی ناپلونی بگیرم...

هرچی سعی می کنم یه خورده به خودم استرس بدم نمیشه..جدی جدی انگار همه رو بلدم..فقط واسه امتحان اولی ام نگرانم..هم سخته،هم در طول نخوندم،هم کلا نمی فهمم چی میگه..فقط اگه معجزه بشه که من یه نمره ی خوب از این درس بگیرم..لعنتی اصلا هم جذاب نیست که حداقل وقتی دارم می خونمش لذت ببرم!!