فردا تولدمه!
من روز تولدمو خیلی خیلی خیلی زیاد دوست دارم...روز تولدم تنها روزیه که از تلفن حرف زدنه زیاد خسته نمیشم و وقتی هی دوستام زنگ می زنن جوش نمیارم...هیچ سالی روز تولدم هیچ اس ام اسی رو بی جواب نذاشته ام...هیچ سالی روز تولدم با کسی بداخلاقی نکرده ام!همیشه روز تولدم برام بهترین روز سال بوده.حتی اون سالی که جشن تولد گرفته بودم و مدیر مدرسه بدون هماهنگی قبلی همه مونو نگه داشت تو مدرسه و جشن تولدم بهم خورد و من بعد از مهمون ها و با مانتو شلوار مدرسه رسیدم به جشن!
تو این ۲۰ تا تولدی که پشت سر گذاشته ام همه شونو دوست داشته ام!یه جورایی هر سال جدی جدی دوباره متولد شده ام!
فردا ۲۱ ساله میشم،یه دختر ۲۱ ساله با کلی هدف و آرزو که وقتی بهشون فکر می کنه مغزش سوت میکشه!
عادت هر ساله امه که شب تولدم بشینم یه لیست از هدف هام تهیه کنم و از فرداش تلاش کنم که به هدف ها برسم...
امسال با هر سال فرق می کنه...نه هدف هامو نوشته ام،نه حتی حوصله دارم که بهشون فکر کنم!
دراز کشیده بودم رو تخت و داشتم به سالی که گذشت فکر می کردم،به هدف هایی که داشتم،به اشتباهاتم!امسال تلاشم خیلی بیشتر از سالهای قبل بود،هدفهام هم جدی تر!!
ولی شکست هام هم به همون اندازه بیشتر بود...خیلی سال بدی بود...تقریبا دنبال هرچی رفتم یه جوری گند زدم و خودمو ضایع کردم!قدم های بزرگ بزرگ ورداشتم و تقریبا تو همه شون کله پا شده ام!
وقتی به اشتباهاتم فکر می کنم واقعا از خودم نا امید میشم،چون مشکل اصلی من یه چیزی خیلی فراتر از اون چیزیه که فکرشو می کردم...من یه جورایی با اجتماع و اطرافیانم مشکل دارم و بزرگترین عامل نرسیدن من به هدف هام همینه!کاش خنگ بودم،کاش تنبل بودم،کاش بی عرضه و دست و پا چلفتی بودم ولی مشکلم این نبود!من اگه یه جایی بودم که فقط خودم بودم و خودم،شک ندارم که به هدف هام میرسیدم ولی بین این همه آدم،راهمو گم می کنم!
بدون اینکه خودم بخوام به شدت تحت تاثیر برخورد و عکس العمل اطرافیانم هستم...
کافیه یه نفر کارمو تائید نکنه یا ایراد بگیره،دیگه کلا دلسرد میشم و انگیزمو از دست میدم.
کافیه یه نفر یه ایده ی جدید و بهتر بده،بعد من دیگه ایده خودمو نصفه ولش می کنم و میرم سراغ ایده ی جدید.
کافیه تو اون جوی که هستم رابطه ام با یه نفر بهم بخوره،دیگه انگیزه مو برای ادامه ی کار از دست میدم.
کافیه احساس کنم تو جمعی که باهاشون هستم یه نفر داره به من وابستگی عاطفی پیدا میکنه،دیگه کلا محو میشم.(یکی نیست بهم بگه خب بهت وابسته بشه،به تو چه آخه!؟مگه تو مسئولی!؟)
کلا یه جورایی تو این یه سال خیلی خرابکاری کرده ام!
سر چیزای کوچیک و بی اهمیت از هدف هام جا مونده ام!
خسته شدم از بس کتابای روانشناسی خوندم و سعی کردم خودمو جمع و جور کنم...حتی نوشته های آنتونی رابینز هم دیگه به نظرم مسخره شده...همه ی این کتابا یه جور درمان موقته!من باید یه فکر اساسی به حال خودم بکنم!
پ.ن ۱:چقدر شب تولدم غر زدم!
پ.ن ۲:تولدم مبارک.
پ.ن ۳:آرزو می کنم همیشه شاد و دلخوش باشم،همیشه تنم سالم باشه،آرامش داشته باشم،هیچ غمی تو دلم نباشه،اتفاقای خوب برام بیفته،همیشه موفق و خوشبخت باشم،همیشه در کنار خانواده ام باشم،عاقبت به خیر بشم،به هدف هام برسم و کلی آرزوی خوب دیگه!
پ.ن ۴:خودشیفته هم خودتی!
پ.ن ۵:خیر سرم فردا فاینال دارم و نشستم اینجا چرت و پرت میگم!