دعاهایت را بنویس!

نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می خوابم ،بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند.
او مسئول آن است که خوابهايم را تعبير کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هايم را قطره قطره می نويسد.دعاهايم را يادداشت می کند. آرزوهايم را اندازه می گيرد و هر شب مساحت قلبم را حساب مي کند و وقتی که مي بيند دلتنگم ، پا در ميانی مي کند و کمی نور از خدا مي گيرد و در دلم مي ريزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود.
به فرشته ام ميگويم:از اينجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟ميگويم:من از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدير ميترسم.از سرنوشتی که خدا برايم نوشته است.من فصل آينده را بلد نيستم.از صفحه های فردا بيخبرم.ميگويم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مينوشتم.....
فرشته ام به قلم سوگند مي خورد و آن را به من مي دهد و مي گويد:بنويس.هر چه را که مي خواهی... بنويس که دعاهايت همان سرنوشت توست.تقدير همان است که خودت پيشتر نوشته ای...
شب است و از هزار شب بهتر است.فرشته ها پايين آمده اند و تا پگاه درود است و سلام.قلم در دست من است و مي نويسم.مي دانم که تا پيش از طلوع آفتاب تقديرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت.

پ.ن ۱:میرم که تو حساس ترین لحظه،تو آرامش بخش ترین نقطه،در کنار رئوف ترین عشق،تقدیرمو خودم با دست خودم بنویسم.
پ.ن ۲:نائب الزیاره ی همه تون هستم.
پ.ن ۳:سال نو رو پیشاپیش تبریک می گم و بهترین ها رو براتون آرزو می کنم:)

:)

یک مشت دانه گندم، توی پارچه ای نمناک خیس خوردند، جوانه زدند و سبز شدند...
کمی که بالا آمدند، دورشان را روبانی قرمز گرفت و همسایه ی سکه و سیب شدند.
بشقاب سبزه آبروی سفره ی هفت سین بود.
دانه های گندم خوشحال بودند و
خیالشان پر بود از رقص گندم زارهای طلایی.
آنها به پایان قصه فکر می کردند،
به قرص نانی در سفره و اشتیاق دستی که آن را می چیند.
نان شدن بزرگ ترین آرزوی هر دانه گندم است.
اما برگ های تقویم تند وتند ورق خورد و سیزدهمین برگ، پایان دانه های گندم بود.
روبان قرمز پاره شد و
دستی دانه های گندم را از مزرعه کوچکشان جدا کرد...
رویای نان و گندم تکه تکه شد و
این آخر قصه بود!

دانه ها دلخور بودند،
از قصه ای که خدا برایشان نوشته بود.
پس به خدا گفتند:"این قصه ای نبود که دوستش داشتیم، این قصه ناتمام است و نان ندارد."
خدا گفت:"قصه شما کوتاه بود، اما ناتمام نبود. قصه شما قصه جوانه زدن بود و روییدن. قصه سبزی، قصه ای که برای فهمیدنش عمری باید زیست.قصه شما، قصه زندگی بود و کوتاهی اش، رسالتتان گفتن همین بود."

  عرفان نظرآهاری 

سبزه

تولدم مبارک

فردا تولدمه!
من روز تولدمو خیلی خیلی خیلی زیاد دوست دارم...روز تولدم تنها روزیه که از تلفن حرف زدنه زیاد خسته نمیشم و وقتی هی دوستام زنگ می زنن جوش نمیارم...هیچ سالی روز تولدم هیچ اس ام اسی رو بی جواب نذاشته ام...هیچ سالی روز تولدم با کسی بداخلاقی نکرده ام!همیشه روز تولدم برام بهترین روز سال بوده.حتی اون سالی که جشن تولد گرفته بودم و مدیر مدرسه بدون هماهنگی قبلی همه مونو نگه داشت تو مدرسه و جشن تولدم بهم خورد و من بعد از مهمون ها و با مانتو شلوار مدرسه رسیدم به جشن!
تو این ۲۰ تا تولدی که پشت سر گذاشته ام همه شونو دوست داشته ام!یه جورایی هر سال جدی جدی دوباره متولد شده ام!
فردا ۲۱ ساله میشم،یه دختر ۲۱ ساله با کلی هدف و آرزو که وقتی بهشون فکر می کنه مغزش سوت میکشه!
عادت هر ساله امه که شب تولدم بشینم یه لیست از هدف هام تهیه کنم و از فرداش تلاش کنم که به هدف ها برسم...
امسال با هر سال فرق می کنه...نه هدف هامو نوشته ام،نه حتی حوصله دارم که بهشون فکر کنم!
دراز کشیده بودم رو تخت و داشتم به سالی که گذشت فکر می کردم،به هدف هایی که داشتم،به اشتباهاتم!امسال تلاشم خیلی بیشتر از سالهای قبل بود،هدفهام هم جدی تر!!
ولی شکست هام هم به همون اندازه بیشتر بود...خیلی سال بدی بود...تقریبا دنبال هرچی رفتم یه جوری گند زدم و خودمو ضایع کردم!قدم های بزرگ بزرگ ورداشتم و تقریبا تو همه شون کله پا شده ام!
وقتی به اشتباهاتم فکر می کنم واقعا از خودم نا امید میشم،چون مشکل اصلی من یه چیزی خیلی فراتر از اون چیزیه که فکرشو می کردم...من یه جورایی با اجتماع و اطرافیانم مشکل دارم و بزرگترین عامل نرسیدن من به هدف هام همینه!کاش خنگ بودم،کاش تنبل بودم،کاش بی عرضه و دست و پا چلفتی بودم ولی مشکلم این نبود!من اگه یه جایی بودم که فقط خودم بودم و خودم،شک ندارم که به هدف هام میرسیدم ولی بین این همه آدم،راهمو گم می کنم!
بدون اینکه خودم بخوام به شدت تحت تاثیر برخورد و عکس العمل اطرافیانم هستم...
کافیه یه نفر کارمو تائید نکنه یا ایراد بگیره،دیگه کلا دلسرد میشم و انگیزمو از دست میدم.
کافیه یه نفر یه ایده ی جدید و بهتر بده،بعد من دیگه ایده خودمو نصفه ولش می کنم و میرم سراغ ایده ی جدید.
کافیه تو اون جوی که هستم رابطه ام با یه نفر بهم بخوره،دیگه انگیزه مو برای ادامه ی کار از دست میدم.
کافیه احساس کنم تو جمعی که باهاشون هستم یه نفر داره به من وابستگی عاطفی پیدا میکنه،دیگه کلا محو میشم.(یکی نیست بهم بگه خب بهت وابسته بشه،به تو چه آخه!؟مگه تو مسئولی!؟)
کلا یه جورایی تو این یه سال خیلی خرابکاری کرده ام!
سر چیزای کوچیک و بی اهمیت از هدف هام جا مونده ام!
خسته شدم از بس کتابای روانشناسی خوندم و سعی کردم خودمو جمع و جور کنم...حتی نوشته های آنتونی رابینز هم دیگه به نظرم مسخره شده...همه ی این کتابا یه جور درمان موقته!من باید یه فکر اساسی به حال خودم بکنم!
پ.ن ۱:چقدر شب تولدم غر زدم!
پ.ن ۲:تولدم مبارک.
پ.ن ۳:آرزو می کنم همیشه شاد و دلخوش باشم،همیشه تنم سالم باشه،آرامش داشته باشم،هیچ غمی تو دلم نباشه،اتفاقای خوب برام بیفته،همیشه موفق و خوشبخت باشم،همیشه در کنار خانواده ام باشم،عاقبت به خیر بشم،به هدف هام برسم و کلی آرزوی خوب دیگه!
پ.ن ۴:خودشیفته هم خودتی!
پ.ن ۵:خیر سرم فردا فاینال دارم و نشستم اینجا چرت و پرت میگم!

دور هم بودن هامون:)

دیشب هم یکی دیگه از به یاد موندنی ترین شبهای زندگی ام بود...
دوباره رفتیم همونجایی که تو پست قبل ازش نوشتم،با این تفاوت که اون دفعه با دوستام رفته بودم و این دفعه با خانواده ی خودمون و چند تا از فامیل ها!دیشب نم نم بارون هم بود و فضای اونجا فوق العاده بود و همش دلم می خواست برم تو محوطه قدم بزنم ولی چون تو سالن اصلی شون عروسی بود خیلی شلوغ بود و حس خوبی نداشتم بین این همه ادم برم واسه خودم بچرخم،در نتیجه نشستم تو آلاچیق و با داداشم چرت و پرت گفتیم و تو سر و کله ی هم زدیم و مثه همیشه با شوخی شروع کردیم و آخرش هم با دعوا تموم کردیم...
دیشب خیلی شلوغ بود و قطعا اگه از قبل جا رزرو نکرده بودم،جا پیدا نمی کردیم...دورادور با مسئول اونجا اشنا بودم ولی فکر نمیکردم تو همون یه برخورد منو یادش مونده باشه وقتی همراه بابام رفتم جلو سلام کردم کلی تحویلم گرفت و گرم احوالپرسی کرد و کاملا معلوم بود که منو یادشه...خلاصه همون اشنایی دورادور باعث شد کلی تحویلمون گرفتند و همه چیز اوکی بود و کسی نتونست به پیشنهادم اعتراضی بکنه...فقط پدربزرگم غر میزد که سردش شده و من به خاطر اینکه غرغرشو خنثی کنم مجبور شدم سیم بخاری برقی رو دور آلاچیق بچرخونم تا بخاری دقیقا جلوی پدربزرگم باشه و دیگه غر نزنه:)
خیلی شب خوبی بود...
خلاصه همه خوششون اومد و قرار شد دفعه بعد که میایم همه مهمون من باشن...الکی الکی خودشونو مهمون کرده اند،گفتند اولین حقوقی که گرفتی رو باید بیاری اینجا به ما شام بدی..شام به مناسبت شاغل شدنه من!منم که خدا خواسته!
عاشق کارمم!بعد جالبه تو همین مدت کم که میرم سر کار،تا حالا دو روزشو پیچونده ام!بابام میگه تو اینقدر اینجا رو دوست داری و می پیچونی اگه قرار بود معلم بشی احتمالا هر روزشو می پیچوندی!