:)
سه تار ،
شعر ،
سفره خونه ی سنتی،
شجریان،
بختیاری با نعنا و نارنج و دوغ ،
هوای خنک،
چایی تو استکان کمر باریک،
بودن در کنار دوستان خوبم...
*امشب یکی از به یاد موندنی ترین شبهای زندگی ام بود...
فروغ
خدایا ...
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ،
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم و
مُردنی عطا کن که، بر بیهودگیش، سوگوار نباشم.
بگذار تا آن را، خود انتخاب کنم، اما آنچنان که تو دوست می داری...
پ.ن۱ :برف میاد :)
پ.ن۲ :من از فردا ترم ۶ ای هستم،چه زود گذشت!
پ.ن۳ :کاش کلاسای فردا تشکیل نشه،هنوز خستگی ام در نرفته!;)
همیشه فکر می کنیم چیزهایی هست
که هیچ وقت نمی توانیم از آنها دست برداریم
و چیزهایی که هیچ وقت دست از سرمان برنمی دارند
بعد به چیزهایی که از آنها دست برداشته ایم فکر می کنیم
و به چیزهایی که دست از سرمان برداشته اند
و چیزهایی که باز هم هست
در انتها می بینیم که تنها
چیزهایی که فکرشان را هم نمی کردیم برای مان مانده اند!!!
یادمه مدرسه که می رفتم با تک تک بچه های مدرسه دوست بودم و سلام و علیک داشتم،چه بچه های کلاس بالایی ها چه کلاس پایینی ها ... یه زمانی ترم های اول دانشگاه که بودم اگه اونجا ۳۰۰۰ تا دانشجو داشت من حداقل با ۱۰۰۰ تاشون آشنا بودم و این خیلی برام مهم بود که رابطه مو با همه شون پررنگ نگه دارم!اصلا یه جورایی سال اول دانشگاه اجتماعی ترین فرد دانشکده به حساب می یومدم!
گاهی وقتا با یکی گرم می گرفتم و کلی حرف میزدم ولی یادم نمی یومد اسمش چی بوده و قبلا کجا دیده بودمش.. فقط مهم این بود که من قبلا اونو دیده ام و می شناسمش و حالا وظیفه امه که حالشو بپرسم و باهاش گرم بگیرم!
تو هر شرایطی با هر کسی ارتباط برقرار می کردم و با همه راحت دوست میشدم..
امکان نداشت تاریخ تولد کسی یادم بره یا اهمیت ندم که تبریک بگم..
امکان نداشت یکی از دوستام ناراحت باشه یا مشکلی داشته باشه و من بی تفاوت باشم و اهمیت ندم!
ولی الان خیلی تغییر کرده ام!
نه تنها هیچ علاقه ای به ارتباط با آدمای جدید ندارم حتی همون قدیمی ها رو هم انگیزه ای برای ادامه و حفظ رابطه ندارم..
از دوستای مدرسه ام فاصله گرفته ام و دلم براشون تنگ میشه گاهی.. ولی اهمیت نمی دم..
برام مهم نیست که ممکنه این ارتباط به مرور زمان کمرنگ بشه یا یه روزی کلا قطع بشه!
چه اهمیتی داره اگه من یه زمانی از جلوی در ورودی دانشگاه با همه سلام علیک داشتم و الان فقط با بچه های کلاس در ارتباطم!؟
اینکه حواست به همه باشه و سعی کنی حال همه رو بپرسی و هواشونو داشته باشی و ببینی ناراحتشون نکنی و ازت دلگیر نشن و ازشون دور نشی و...همه ی اینا انرژی ه زیادی از آدم میگیره...
و متاسفانه من اونقدر که برای دیگران انرژی میذارم،انرژی دریافت نمی کنم..
خسته شده ام از این همه انرژی گذاشتن های یه طرفه!
من نمی تونم این قدر برای دیگران وقت بذارم و هیچی دریافت نکنم..میدونم همه کار دارن،درس دارن،سرشون شلوغه ،وقت ندارن ،مشکلات خودشونو دارن،...همه ی اینا رو می دونم...از هیچ کدومشون هم دلگیر نیستم..فقط دیگه نمی تونم ادامه بدم...برام سخته که حواسم به همه باشه...همینایی که برامون مونده اند بسه!!چه اهمیتی داره اگه من به جای ۱۰۰۰ تا دوست فقط ۵ تا دوست داشته باشم؟!مهم ه واقعا؟!چه اشکالی داره همه غریبه باشن!؟
واقعا اهمیت نداره...من بیخود این قدر خودمو درگیر می کردم!
الان دیگه خیلی وقته خودمو مجبور نمی کنم که تو هر شرایطی به یاد همه باشم...خودم اینقدر درس و کار و مشغولیت های ذهنی دارم که ترجیح میدم منم مثه اونا خودمو بذارم تو الویت!
نمی دونم درسته یا غلط؟!ولی من دیگه واقعا انگیزه امو برای اجتماعی و خونگرم بودن از دست داده ام و دلم می خواد سرم تو کار خودم باشه و فقط من باشم و دوستای نزدیکم...فقط من و دوستایی که متقابلا برای حفظ یه رابطه تلاش می کنن و براشون مهمه که باهام در ارتباط باشن!
فردا صبح میرم تهران و آخر هفته با دایی ام برمیگردم..هنوز تصمیم نگرفته ام لپ تاپمو با خودم ببرم یا نه؟!
اونجا تقریبا بیکارم ولی دلم می خواد کتابامو ببرم..سکوت خونه اشون جون می ده واسه مطالعه ی غیر درسی..
آخر هفته برمیگردم سرشار از انرژی!این دایی ام منبع انرژی ه!
زندایی ام اینجاست و من دارم میرم رو سر دایی ام خراب بشم!کلاً تو هر شرایطی مشورت کردن با این دایی ام بهترین راه حل بوده و من الان دقیقا تو شرایطی ام که فقط اون می تونه کمکم کنه که یه تصمیم درست بگیرم!هیچ وقت هم دایی امو تنها گیر نمیارم که مفصل باهاش حرف بزنم..این چند روز که مامانم اینا هم نیستن بهترین فرصته واسه ساعت ها حرف زدن و به یه نتیجه ی خوب رسیدن!
یکی از دوستام امروز زنگ زد باهام خداحافظی کرد..آخر هفته میره هلند!دلم گرفت..کاش وقتی بود بیشتر می دیدمش!به شدت از این وضعیت ناراضی ام...از بی خیالیم..از این وقت کم اوردن ها...این یه سال گذشته خیلی از دوستام فاصله گرفته ام..از دوستای مدرسه..بچه های کلاس زبان..دوستای قدیمی...الان فقط دوستای دانشگام برام مونده اند...صمیمی ترین دوستای مدرسه امو نزدیکه یه ساله که ندیده ام!از دانشگاه بدم اومده..نمی تونم خودمو مدیریت کنم..از همه چی عقب مونده ام...چرا بقیه ی دانشجوها اینقدر ول میگردن و ما مثه بچه مدرسه ای ها مدام خوندنی و نوشتنی داریم!؟دلم واسه دوستام تنگ شده............