پایان

نمایشگاه کتاب!

+ اصلا قرار نبود حالا حالا ها اینجا آپ بشه،این پست صرفا جهت روکم کنی میتراست!

+ میخواستم پس فردا با دایی ام برم تهران و جمعه و شنبه برم نمایشگاه!ولی الان هر طور فکر می کنم می بینم دایی ام خیلی خونسرده و امکان داره من اصلا جمعه به نمایشگاه نرسم،شنبه هم که آخرین روزه و حتما خیلی شلوغه و امکان اینکه خیلی از کتابا رو پیدا نکنم زیاده!در نتیجه همین الان ساعت ۱۲ شب تصمیم گرفتم فردا صبح خودم تنها برم!یه لیست طولانی هم دارم که حتما باید همشونو بخرم...خدا کنه مثه پارسال وقت کم نیارم!اینقدر این سالن ها از هم فاصله دارن که آدم مجبوره همش پیاده روی کنه!یادمه پارسال انقدر خسته شده بودم و انقدر به خاطر گرمی ه هوا حالم بد بود که به فائزه گفتم "من دیگه غلط کنم بیام نمایشگاه،این دفعه کتابامو میرم انقلاب میخرم!"
اما حالا دوباره راه افتاده ام....اصلا اسم نمایشگاه که میاد تمام تنم مور مور میشه و احساس می کنم کتاب خونم اومده پایین!تلویزیون که هی نمایشگاه رو نشون میده نمیتونم بشینم مثه آدم نگاه کنم،همش دور خودم می چرخم و حرص می خورم...حالا اونقدرم کتاب نمی خونمـــــــــا ولی یه جورایی به کتاب خریدن اعتیاد دارم،اصلا هرجا کتاب می بینم ناخودآگاه پاهام شل میشه و اگه واینستم بعدا عذاب وجدان میگیرم!....دلم می خواد همه ی اون کتابا واسه خودم باشه!

یه روز خوب با یه دوست خوب:)

امروز از کله سحر مهمون داشتم.میشه گفت از دیشب.زندگی مجردی هم صفایی داره ها!دارم فکر می کنم هفته ی دیگه که مامانم اینا از مسافرت برگردن چقدر سرمون خلوت میشه یهو!دیگه فامیل ها مثه الان هر روز و هر ثانیه بهمون سر نمیزنن!البته الان چون امتحان ندارم اینقدر مهمونا رو تحویل میگیرم وگرنه کی حوصله ی مهمون بازی داره!؟
امروز صبح که خاله و دخترخاله تشریف بردند،بعدش میترا اومد.میترا که میاد کلا سوژه زیاد پیش میاد واسه خندیدن و مسخره بازی درآوردن!رسما خله!با هم اشپزی کردیم و کلی سر به سر هم گذاشتیم و ...
امروز تولد کسی بود که میترا دوسش داره.بعد sms زده بود بهش تبریک گفته بود،طرف هم آلمانی جواب sms رو داده بود!ما هم که آلمانی بلد نبودیم و این گوگل هم که واقعا فاجعه ترجمه می کنه!
اصلا جمله ها رو نمی تونست معنی کنه و ما مجبور بودیم لغت به لغت دنبال واژه ها بگردیم و خودمون جمله بسازیم!
لغت های ترجمه شده:بسیار،منو داری، شاد،میکروفون،عروسی کردن(!)، عشق،سوم، فوریه، زیبا، رقیق، با تشکر از شما، لذت، ...!
کلی جمله ها رو اینور اونور کردیم و اخرش به این نتیجه رسیدیم که احتمالا می خواسته بگه «سوم فوریه می خواد پشت میکروفون با عشق از میترا خواستگاری کنه!»
بعد بحث روز معلم شد و این حرفا!گفتم بهش تبریک گفتی دیگه!؟میگه تبریک واسه چی!؟گفتم مگه تدریس نمیکرده قبلا!؟یهو دوزاریش افتاد و کلی هم زد تو سر و کله ی خودش و کلی هم با من دعوا کرد که چرا زودتر به من نگفتی که باید بهش تبریک بگم!؟
انگار من مسئولم که همه چیزو بهش یادآوری کنم!
بعد طبق معمول نشست هدف ها شو برام لیست کرد که تابستون می خواد بره کلاس رانندگی،می خواد بره دوره هایPTT، می خواد کارآموزی بره ،می خواد کلاس matlab و ansys بره،می خواد واسه ارشد بخونه،می خواد آلمانی یاد بگیره،می خواد بره تهران مدرک catia بگیره،می خواد دوباره موشک بسازه بره مسابقات کشوری،می خواد زبانشو تقویت کنه،می خواد ... نکته ی جالبش اینه که ایشون تمام تابستون رو تا ظهر خواب تشریف دارند و من واقعا لذت میبرم از این همه اعتماد به نفس و برنامه ریزی!
بعد از چند ساعت که تو رویا و توهم به سر میبرد و منم پای لپ تاپ بودم،یهو خیلی جدی شد گفت به نظرت واسه چی همش آلمانی جوابمو میده!؟گفتم خب حتما دلش نمی خواد ساده از sms ش بگذری..می خواد مجبورت کنه یکی دو ساعتی با پیام هاش درگیر باشی و فکرتو مشغول کنه و یه جورایی مرض داره دیگه!
میترا هم خیلی عصبانی برگشت گفت منم میرم تو گوگل سرچ میکنم یه چیز چینی پیدا می کنم واسش می فرستم حالش گرفته شه....!!!!!!!!!

*کلی سوژه واسه نوشتن داشتم،ولی الان یه کاری پیش اومد که مجبورم برم زودتر...یه کم استرس دارم..برام دعا کنین خوب پیش بره.فعلا!:)

سوتی

من:انیشتن میدونی کی بوده!؟
هانیه:دانشمند بوده دیگه.
من:خب میدونی چطوری دانشمند شده؟!
هانیه: نه نمیدونم!
من:انیشتن یه پسر بچه ی تنبلی بوده که یه روز معلمش اونو از کلاس بیرون می کنه،اونم میره زیر درخت سیب میشینه و یهو یه سیب از درخت می افته و همین باعث میشه انیشتن قانون جاذبه ی نیوتون رو کشف میکنه!!!!!!!

*این سوتی واسه دو سه سال پیشه،داشتم دفترخاطراتمو می خوندم،گفتم این سوتی رو اینجا بنویسم شما هم فیض ببرین!

شعار!

همه فقط ادعاشون میشه.من،تو،اون،بغل دستی ات،اونی که تو اون اتاق نشسته،اونی که....!

من همیشه به همه میگم از من انتقاد کنین،اما وقتی ازم انتقاد میشه ناراحت میشم!
تو خودت میگی بینی اتو باید عمل کنی،اما وقتی من تصمیمتو تائید می کنم ناراحت میشی!
اون میگه دوست داره همیشه با صداقت باهاش حرف بزنم،اما وقتی راستشو میگم ناراحت میشه!
...
...
...

سال نو مبارک

از پارسال تا حالا اینجا ننوشته ام!حالا هم که دلم خواسته بنویسم،هیچی به ذهنم نمیرسه و الان فقط اومده ام که اعلام حضور کنم!
اول از همه عید همگی مبارک،امیدوارم سال خوبی داشته باشین و سال ۹۰ یکی از بهترین سالهای زندگی تون باشه!

چقدر این تعطیلات زود می گذره،انگار همین دیروز بود که تعطیل شدیم،حالا فردا دوباره کله ی سحر باید بریم دنبال کار و زندگی مون.دلم واسه همکارا تنگ شده.دیشب خواب دیدم همکارا کلی تغییر دکوراسیون ایجاد کرده اند و حسابی اتاقمون خوشکل شده...امیدوارم فردا خوابمو به چشم ببینم،تغییر دکوراسیون خیلی واسه روحیه خوبه!
بعد از ۱۰ روز آشفتگی،دیگه می تونم برنامه ریزی کنم و از فردا خیلی منظم صبح ها رو برم سر کار و بعد از ظهر ها رو رو ترجمه ام کار کنم و شبا هم بریم دید و بازدید عید!

یه جورایی فروردین و اردیبهشت رو دوست ندارم،همیشه تو این دو ماه وقت کم میارم و زیادی سرم شلوغه...هم از این وقت کم آوردن ها لذت می برم،هم زیادی خسته میشم و فکر می کنم کشش این همه شلوغ پلوغی رو ندارم(الان دایی ام اینجا باشه می گه از بس تنبلی)

احساس می کنم سال ۹۰ سال خیلی متفاوتی واسه منه!
از همون اولش همه چیزش عجیب غریب شروع شد و عجیب غریب تر هم ادامه پیدا کرد...در هر صورت امیدوارم این اتفاقات جهت مثبتی داشته باشه و نتایجش خوب باشه:)

تو این مدت که تعطیل بودم سعی کردم بیشتر کتاب بخونم که بعدا عذاب وجدان نگیرم،یه ماه دیگه نمایشگاه کتابه و من هنوز کتابایی که از نمایشگاه پارسال گرفته امو تموم نکرده ام.تو این مدت که این همه به خودم قول داده بودم کتاب بخونم فقط یه دونه نمایشنامه خوندم که تقریبا بیشترشو نفهمیدم.دیشب هم کتاب جنس ضعیف رو شروع کردم،به نظر کتاب جالبی میاد،حالا تمومش کنم،اگه خوب بود میگم شمام برین بخونین.

اولش حرفم نمی یومد،چقدر حرف زدم...
خب من دیگه برم سر کتابم.فعلا:)

دعاهایت را بنویس!

نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می خوابم ،بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند.
او مسئول آن است که خوابهايم را تعبير کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هايم را قطره قطره می نويسد.دعاهايم را يادداشت می کند. آرزوهايم را اندازه می گيرد و هر شب مساحت قلبم را حساب مي کند و وقتی که مي بيند دلتنگم ، پا در ميانی مي کند و کمی نور از خدا مي گيرد و در دلم مي ريزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود.
به فرشته ام ميگويم:از اينجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟ميگويم:من از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدير ميترسم.از سرنوشتی که خدا برايم نوشته است.من فصل آينده را بلد نيستم.از صفحه های فردا بيخبرم.ميگويم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مينوشتم.....
فرشته ام به قلم سوگند مي خورد و آن را به من مي دهد و مي گويد:بنويس.هر چه را که مي خواهی... بنويس که دعاهايت همان سرنوشت توست.تقدير همان است که خودت پيشتر نوشته ای...
شب است و از هزار شب بهتر است.فرشته ها پايين آمده اند و تا پگاه درود است و سلام.قلم در دست من است و مي نويسم.مي دانم که تا پيش از طلوع آفتاب تقديرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت.

پ.ن ۱:میرم که تو حساس ترین لحظه،تو آرامش بخش ترین نقطه،در کنار رئوف ترین عشق،تقدیرمو خودم با دست خودم بنویسم.
پ.ن ۲:نائب الزیاره ی همه تون هستم.
پ.ن ۳:سال نو رو پیشاپیش تبریک می گم و بهترین ها رو براتون آرزو می کنم:)

:)

یک مشت دانه گندم، توی پارچه ای نمناک خیس خوردند، جوانه زدند و سبز شدند...
کمی که بالا آمدند، دورشان را روبانی قرمز گرفت و همسایه ی سکه و سیب شدند.
بشقاب سبزه آبروی سفره ی هفت سین بود.
دانه های گندم خوشحال بودند و
خیالشان پر بود از رقص گندم زارهای طلایی.
آنها به پایان قصه فکر می کردند،
به قرص نانی در سفره و اشتیاق دستی که آن را می چیند.
نان شدن بزرگ ترین آرزوی هر دانه گندم است.
اما برگ های تقویم تند وتند ورق خورد و سیزدهمین برگ، پایان دانه های گندم بود.
روبان قرمز پاره شد و
دستی دانه های گندم را از مزرعه کوچکشان جدا کرد...
رویای نان و گندم تکه تکه شد و
این آخر قصه بود!

دانه ها دلخور بودند،
از قصه ای که خدا برایشان نوشته بود.
پس به خدا گفتند:"این قصه ای نبود که دوستش داشتیم، این قصه ناتمام است و نان ندارد."
خدا گفت:"قصه شما کوتاه بود، اما ناتمام نبود. قصه شما قصه جوانه زدن بود و روییدن. قصه سبزی، قصه ای که برای فهمیدنش عمری باید زیست.قصه شما، قصه زندگی بود و کوتاهی اش، رسالتتان گفتن همین بود."

  عرفان نظرآهاری 

سبزه

تولدم مبارک

فردا تولدمه!
من روز تولدمو خیلی خیلی خیلی زیاد دوست دارم...روز تولدم تنها روزیه که از تلفن حرف زدنه زیاد خسته نمیشم و وقتی هی دوستام زنگ می زنن جوش نمیارم...هیچ سالی روز تولدم هیچ اس ام اسی رو بی جواب نذاشته ام...هیچ سالی روز تولدم با کسی بداخلاقی نکرده ام!همیشه روز تولدم برام بهترین روز سال بوده.حتی اون سالی که جشن تولد گرفته بودم و مدیر مدرسه بدون هماهنگی قبلی همه مونو نگه داشت تو مدرسه و جشن تولدم بهم خورد و من بعد از مهمون ها و با مانتو شلوار مدرسه رسیدم به جشن!
تو این ۲۰ تا تولدی که پشت سر گذاشته ام همه شونو دوست داشته ام!یه جورایی هر سال جدی جدی دوباره متولد شده ام!
فردا ۲۱ ساله میشم،یه دختر ۲۱ ساله با کلی هدف و آرزو که وقتی بهشون فکر می کنه مغزش سوت میکشه!
عادت هر ساله امه که شب تولدم بشینم یه لیست از هدف هام تهیه کنم و از فرداش تلاش کنم که به هدف ها برسم...
امسال با هر سال فرق می کنه...نه هدف هامو نوشته ام،نه حتی حوصله دارم که بهشون فکر کنم!
دراز کشیده بودم رو تخت و داشتم به سالی که گذشت فکر می کردم،به هدف هایی که داشتم،به اشتباهاتم!امسال تلاشم خیلی بیشتر از سالهای قبل بود،هدفهام هم جدی تر!!
ولی شکست هام هم به همون اندازه بیشتر بود...خیلی سال بدی بود...تقریبا دنبال هرچی رفتم یه جوری گند زدم و خودمو ضایع کردم!قدم های بزرگ بزرگ ورداشتم و تقریبا تو همه شون کله پا شده ام!
وقتی به اشتباهاتم فکر می کنم واقعا از خودم نا امید میشم،چون مشکل اصلی من یه چیزی خیلی فراتر از اون چیزیه که فکرشو می کردم...من یه جورایی با اجتماع و اطرافیانم مشکل دارم و بزرگترین عامل نرسیدن من به هدف هام همینه!کاش خنگ بودم،کاش تنبل بودم،کاش بی عرضه و دست و پا چلفتی بودم ولی مشکلم این نبود!من اگه یه جایی بودم که فقط خودم بودم و خودم،شک ندارم که به هدف هام میرسیدم ولی بین این همه آدم،راهمو گم می کنم!
بدون اینکه خودم بخوام به شدت تحت تاثیر برخورد و عکس العمل اطرافیانم هستم...
کافیه یه نفر کارمو تائید نکنه یا ایراد بگیره،دیگه کلا دلسرد میشم و انگیزمو از دست میدم.
کافیه یه نفر یه ایده ی جدید و بهتر بده،بعد من دیگه ایده خودمو نصفه ولش می کنم و میرم سراغ ایده ی جدید.
کافیه تو اون جوی که هستم رابطه ام با یه نفر بهم بخوره،دیگه انگیزه مو برای ادامه ی کار از دست میدم.
کافیه احساس کنم تو جمعی که باهاشون هستم یه نفر داره به من وابستگی عاطفی پیدا میکنه،دیگه کلا محو میشم.(یکی نیست بهم بگه خب بهت وابسته بشه،به تو چه آخه!؟مگه تو مسئولی!؟)
کلا یه جورایی تو این یه سال خیلی خرابکاری کرده ام!
سر چیزای کوچیک و بی اهمیت از هدف هام جا مونده ام!
خسته شدم از بس کتابای روانشناسی خوندم و سعی کردم خودمو جمع و جور کنم...حتی نوشته های آنتونی رابینز هم دیگه به نظرم مسخره شده...همه ی این کتابا یه جور درمان موقته!من باید یه فکر اساسی به حال خودم بکنم!
پ.ن ۱:چقدر شب تولدم غر زدم!
پ.ن ۲:تولدم مبارک.
پ.ن ۳:آرزو می کنم همیشه شاد و دلخوش باشم،همیشه تنم سالم باشه،آرامش داشته باشم،هیچ غمی تو دلم نباشه،اتفاقای خوب برام بیفته،همیشه موفق و خوشبخت باشم،همیشه در کنار خانواده ام باشم،عاقبت به خیر بشم،به هدف هام برسم و کلی آرزوی خوب دیگه!
پ.ن ۴:خودشیفته هم خودتی!
پ.ن ۵:خیر سرم فردا فاینال دارم و نشستم اینجا چرت و پرت میگم!

دور هم بودن هامون:)

دیشب هم یکی دیگه از به یاد موندنی ترین شبهای زندگی ام بود...
دوباره رفتیم همونجایی که تو پست قبل ازش نوشتم،با این تفاوت که اون دفعه با دوستام رفته بودم و این دفعه با خانواده ی خودمون و چند تا از فامیل ها!دیشب نم نم بارون هم بود و فضای اونجا فوق العاده بود و همش دلم می خواست برم تو محوطه قدم بزنم ولی چون تو سالن اصلی شون عروسی بود خیلی شلوغ بود و حس خوبی نداشتم بین این همه ادم برم واسه خودم بچرخم،در نتیجه نشستم تو آلاچیق و با داداشم چرت و پرت گفتیم و تو سر و کله ی هم زدیم و مثه همیشه با شوخی شروع کردیم و آخرش هم با دعوا تموم کردیم...
دیشب خیلی شلوغ بود و قطعا اگه از قبل جا رزرو نکرده بودم،جا پیدا نمی کردیم...دورادور با مسئول اونجا اشنا بودم ولی فکر نمیکردم تو همون یه برخورد منو یادش مونده باشه وقتی همراه بابام رفتم جلو سلام کردم کلی تحویلم گرفت و گرم احوالپرسی کرد و کاملا معلوم بود که منو یادشه...خلاصه همون اشنایی دورادور باعث شد کلی تحویلمون گرفتند و همه چیز اوکی بود و کسی نتونست به پیشنهادم اعتراضی بکنه...فقط پدربزرگم غر میزد که سردش شده و من به خاطر اینکه غرغرشو خنثی کنم مجبور شدم سیم بخاری برقی رو دور آلاچیق بچرخونم تا بخاری دقیقا جلوی پدربزرگم باشه و دیگه غر نزنه:)
خیلی شب خوبی بود...
خلاصه همه خوششون اومد و قرار شد دفعه بعد که میایم همه مهمون من باشن...الکی الکی خودشونو مهمون کرده اند،گفتند اولین حقوقی که گرفتی رو باید بیاری اینجا به ما شام بدی..شام به مناسبت شاغل شدنه من!منم که خدا خواسته!
عاشق کارمم!بعد جالبه تو همین مدت کم که میرم سر کار،تا حالا دو روزشو پیچونده ام!بابام میگه تو اینقدر اینجا رو دوست داری و می پیچونی اگه قرار بود معلم بشی احتمالا هر روزشو می پیچوندی!

:)

حافظ ،
سه تار ،
شعر ،
سفره خونه ی سنتی،
شجریان،
بختیاری با نعنا و نارنج و دوغ ،
هوای خنک،
چایی تو استکان کمر باریک،
بودن در کنار دوستان خوبم...

*امشب یکی از به یاد موندنی ترین شبهای زندگی ام بود...


...

این مسئله را که کجاها موفق هستم نمی دانم.نمی خواهم بدانم.چون باید بگذرم.شعر جریان دارد.نمی تواند در یک قاب زیبا باقی بماند.فکر موفق بودن آدم را فریب می دهد.مغرور و راکد می کند.من می خواهم زندگی کنم و چیزهای تازه یاد بگیرم.اما مسئله ی دوم را یعنی در کجاها غیر موفق بودن را می دانم...

 فروغ

uni  

خدایا!


خدایا!
می خواهم آنگونه زنده ام نگه داری که نشکند دلی از زنده بودنم و
آنگونه مرا بمیرانی که کسی به وجد نیاید ازنبودنم...


خدایا ...
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ،
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم و
مُردنی عطا کن که، بر بیهودگیش، سوگوار نباشم.
بگذار تا آن را، خود انتخاب کنم، اما آنچنان که تو دوست می داری...

انرژی از راه دور

داشتم یه خورده به لپ تاپم نظم میدادم و فایل ها رو مرتب می کردم که چند تا فیلم از خودم پیدا کردم!!!!
همشون لحظه های خاص و شکار لحظه ها بود که با گوشی دایی ام گرفته شده بود..از صداش که مدام صحنه ها رو توضیح میداد و مسخره ام می کرد و می خندید،فهمیدم!
فقط الان نمی دونم اینا چطوری سر از لپ تاپ من در آورده؟!
یکی دو تاش که اصلا واسه ۳-۴ ماه قبل بود...
دیوونه ی این کاراشم!
از راه دور هم انرژی می فرسته واسم:)

پ.ن۱ :برف میاد :)
پ.ن۲ :من از فردا ترم ۶ ای هستم،چه زود گذشت!
پ.ن۳ :کاش کلاسای فردا تشکیل نشه،هنوز خستگی ام در نرفته!;)

چــیز هـا

همیشه فکر می کنیم چیزهایی هست

که هیچ وقت نمی توانیم از آنها دست برداریم

 و چیزهایی که هیچ وقت دست از سرمان برنمی دارند

 بعد به چیزهایی که از آنها دست برداشته ایم فکر می کنیم

و به چیزهایی که دست از سرمان برداشته اند

 و چیزهایی که باز هم هست

در انتها می بینیم که تنها

 چیزهایی که فکرشان را هم نمی کردیم برای مان مانده اند!!!

مهم نیست که این طوری بودن خوبه یا بد...مهم اینه که من این طوری انرژی بیشتری دارم!

چقدر زمان همه چیزو تغییر میده!

یادمه مدرسه که می رفتم با تک تک بچه های مدرسه دوست بودم و سلام و علیک داشتم،چه بچه های کلاس بالایی ها چه کلاس پایینی ها ... یه زمانی ترم های اول دانشگاه  که بودم اگه اونجا ۳۰۰۰ تا دانشجو داشت من حداقل با ۱۰۰۰ تاشون آشنا بودم و این خیلی برام مهم بود که رابطه مو با همه شون پررنگ نگه دارم!اصلا یه جورایی سال اول دانشگاه اجتماعی ترین فرد دانشکده به حساب می یومدم!

گاهی وقتا با یکی گرم می گرفتم و کلی حرف میزدم ولی یادم نمی یومد اسمش چی بوده و قبلا کجا دیده بودمش.. فقط مهم این بود که من قبلا اونو دیده ام و می شناسمش و حالا وظیفه امه که حالشو بپرسم و باهاش گرم بگیرم!

تو هر شرایطی با هر کسی ارتباط برقرار می کردم و با همه راحت دوست میشدم..

امکان نداشت تاریخ تولد کسی یادم بره یا اهمیت ندم که تبریک بگم..

امکان نداشت یکی از دوستام ناراحت باشه یا مشکلی داشته باشه و من بی تفاوت باشم و اهمیت ندم!

ولی الان خیلی تغییر کرده ام!

نه تنها هیچ علاقه ای به ارتباط با آدمای جدید ندارم حتی همون قدیمی ها رو هم انگیزه ای برای ادامه و حفظ رابطه ندارم..

از دوستای مدرسه ام فاصله گرفته ام و دلم براشون تنگ میشه گاهی.. ولی اهمیت نمی دم..

برام مهم نیست که ممکنه این ارتباط به مرور زمان کمرنگ بشه یا یه روزی کلا قطع بشه!

چه اهمیتی داره اگه من یه زمانی از جلوی در ورودی دانشگاه با همه سلام علیک داشتم و الان فقط با بچه های کلاس در ارتباطم!؟

اینکه حواست به همه باشه و سعی کنی حال همه رو بپرسی و هواشونو داشته باشی و ببینی ناراحتشون نکنی و ازت دلگیر نشن و ازشون دور نشی و...همه ی اینا انرژی ه زیادی از آدم میگیره...

 و متاسفانه من اونقدر که برای دیگران انرژی میذارم،انرژی دریافت نمی کنم..

خسته شده ام از این همه انرژی گذاشتن های یه طرفه!

من نمی تونم این قدر برای دیگران وقت بذارم و هیچی دریافت نکنم..میدونم همه کار دارن،درس دارن،سرشون شلوغه ،وقت ندارن ،مشکلات خودشونو دارن،...همه ی اینا رو می دونم...از هیچ کدومشون هم دلگیر نیستم..فقط دیگه نمی تونم ادامه بدم...برام سخته که حواسم به همه باشه...همینایی که برامون مونده اند بسه!!چه اهمیتی داره اگه من به جای ۱۰۰۰ تا دوست فقط ۵ تا دوست داشته باشم؟!مهم ه واقعا؟!چه اشکالی داره همه غریبه باشن!؟
واقعا اهمیت نداره...من بیخود این قدر خودمو درگیر می کردم!

الان دیگه خیلی وقته خودمو مجبور نمی کنم که تو هر شرایطی به یاد همه باشم...خودم اینقدر درس و کار و مشغولیت های ذهنی دارم که ترجیح میدم منم مثه اونا خودمو بذارم تو الویت!

نمی دونم درسته یا غلط؟!ولی من دیگه واقعا انگیزه امو برای اجتماعی و خونگرم بودن از دست داده ام و دلم می خواد سرم تو کار خودم باشه و فقط من باشم و دوستای نزدیکم...فقط من و دوستایی که متقابلا برای حفظ یه رابطه تلاش می کنن و براشون مهمه که باهام در ارتباط باشن!

تعطیلات میان ترم

نمره ها هم بلاخره اومد و یه نفس راحت کشیدیم!با اینکه این ترم درسا تخصصی تر و سخت تر بود ولی نمره ها نسبت به ترم های قبل بهتر بود  خدا رو شکر!
چقدر خوبه که دانشگاه استادا رو مجبور می کنه تا یه تاریخ مشخصی نمره ها رو بزنن تو سایت...وگرنه تا یه روز قبل از انتخاب واحد باید تو برزخ می موندیم!

فردا صبح میرم تهران و آخر هفته با دایی ام برمیگردم..هنوز تصمیم نگرفته ام لپ تاپمو با خودم ببرم یا نه؟!
اونجا تقریبا بیکارم ولی دلم می خواد کتابامو ببرم..سکوت خونه اشون جون می ده واسه مطالعه ی غیر درسی..
آخر هفته برمیگردم سرشار از انرژی!این دایی ام منبع انرژی ه!
زندایی ام اینجاست و من دارم میرم رو سر دایی ام خراب بشم!کلاً تو هر شرایطی مشورت کردن با این دایی ام بهترین راه حل بوده و من الان دقیقا تو شرایطی ام که فقط اون می تونه کمکم کنه که یه تصمیم درست بگیرم!هیچ وقت هم دایی امو تنها گیر نمیارم که مفصل باهاش حرف بزنم..این چند روز که مامانم اینا هم نیستن بهترین فرصته واسه ساعت ها حرف زدن و به یه نتیجه ی خوب رسیدن!

یکی از دوستام امروز زنگ زد باهام خداحافظی کرد..آخر هفته میره هلند!دلم گرفت..کاش وقتی بود بیشتر می دیدمش!به شدت از این وضعیت ناراضی ام...از بی خیالیم..از این وقت کم اوردن ها...این یه سال گذشته خیلی از دوستام فاصله گرفته ام..از دوستای مدرسه..بچه های کلاس زبان..دوستای قدیمی...الان فقط دوستای دانشگام برام مونده اند...صمیمی ترین دوستای مدرسه امو نزدیکه یه ساله که ندیده ام!از دانشگاه بدم اومده..نمی تونم خودمو مدیریت کنم..از همه چی عقب مونده ام...چرا بقیه ی دانشجوها اینقدر ول میگردن و ما مثه بچه مدرسه ای ها مدام خوندنی و نوشتنی داریم!؟دلم واسه دوستام تنگ شده............

خط پایان

این روزای اخر اصلا انگار نمی گذره!
فردا زبان فرانسه امتحان دارم.آخرین امتحانمه و منم اصلا انرژی ندارم برای خوندنش!
سه واحدی هم هست و منم سر کلاسش فقط حضور فیزیکی داشته ام و چیز زیادی یاد نگرفته ام!
الان هم هر چی می خونم واسم جدیده و نمی فهممش!
مرده شور شونو ببرن...به هیچی رحم نکرده ان،واسه همه چیز مذکر مونث قائل شده اند و من الان کلا قاطی کرده ام!
تنها امیدم به اینه که ترم قبلش نمره ی خوبی گرفتم و پایه ام تو این درس قوی ه!
دلم می خواد چشامو بذارم رو هم و وقتی بازش می کنم فردا باشه و امتحانمو خوب داده باشم و راضی باشم!


فردا یه نفس راحت میکشم..
با میترا هم می خوایم نهار بریم کلوا حال کنیم! دو ماه ه که ندیدمش..همیشه یا من کلاس داشتم یا اون،یا من امتحان داشتم یا اون،یا من حوصله نداشتم یا اون!
خلاصه فردا امتحان اونم همزمان با من تموم میشه و می خوایم بریم حسابی خستگی در کنیم!
آخ جون!تعطیلات میان ترم!

چرا آقایان از ازدواج می ترسند!؟

ببند نیشتو!
چیزی که می خوام بنویسم هیچ ربطی به تیتر پستم نداره!

امشب داشتم یه مجله می خوندم،تیتر یکی از نوشته هاش همین بود که نوشته ام. همیشه برام سوال بود که چرا  هر متاهلی می خواد نصیحتت کنه میگه: "خر نشی ازدواج کنی...زن نگیری هــــا...یه وقت زود شوهر نکنی،پشیمون میشی هـــــا"...یه جورایی بیشتر متاهل ها آرزوشونه که برگردن به دوران مجردی!همیشه برام سوال بود که چرا آخه!؟

این مطلبو که داشتم می خوندم چند خطش خیلی توجه امو به خودش جلب کرد و فکر کردم شاید یکی از دلایلی که همه بعد از یه مدتی از ازدواج زده میشن همین باشه.اون چند خطو اینجا می نویسم:

«... وقتی با همسرت صمیمی می شوی،فقط خوبی ها بیشتر نمی شود،بلکه اصطکاک ها و تلخی ها  و نقطه ضعف ها نیز بهتر دیده می شوند و طنز ماجرا این است که خودت نیز ابهت قبلی ات را از دست میدهی و اینجا آغاز یک رشد بزرگ اخلاقی است که ... »

مسئله خیلی ساده بود.ولی وقتی بحث ازدواج میشه اینقدر تصاویر قشنگ و رمانتیک تو ذهن آدم نقش می بنده که دیگه جنبه های منفی اش فرصتی برای خودنمایی پیدا نمی کنن!

متاسفانه اگه توانایی رو به رو شدن با نقطه ضعف ها و کمبود های طرف مقابل رو نداشته باشیم و نتونیم واکنش مثبتی به این قضیه نشون بدیم،خود ما هم میشیم جز همون دسته از آدما که بعد از ازدواج  کم کم دلسرد میشیم و مدام حسرت دوران مجردی رو می خوریم و به بقیه هم توصیه می کنیم ازدواج نکنن..

به نظرم تو این یه مورد باید نیمه ی پر لیوان رو بی خیال شیم و سعی کنیم اول نیمه ی خالی ه لیوان رو در نظر بگیریم و ببینیم می تونیم با اون نیمه ی خالی کنار بیایم یا نه!!؟ببینیم توانایی این رو داریم که با نقطه ضعف های طرف کنار بیایم!؟می تونیم ظرفیت خودمونو ببریم بالا!؟می تونیم خودخواهی هامونو بذاریم کنار!؟می تونیم...!؟

یه ذره(زیاد هم نه...فقط یه ذره)هم که بخوایم منطقی باشیم و عاقلانه با این مسئله برخورد کنیم،به این نتیجه می رسیم که حتی اگه طرف مقابل فرشته هم باشه و از هر نظر ایده ال باشه،باز هم برای اینکه تو ازدواجت موفق باشی باید خیلی با گذشت و صبور و انتقاد پذیر و با جنبه و واقع بین باشی...خیلی بیشتر از چیزی که تصورشو می کنی...گذشت ها و صبوری های این مدلی کلا مدلش با همه ی گذشت هایی که تا حالا تو زندگی ات کردی فرق میکنه...که متاسفانه ۹۰ درصد زوج ها نمی تونن باهاش کنار بیان و نتیجه میشه:
«ازدواج نکنی ها،پشیمون میشی»

...

نمره هام یکی یکی میاد و تا الان همه شون خوب بوده!

دایی هام هم که اومدن و کلا وقتی با اونا هستم خیلی بهم خوش میگذره و شادم

مهمونی ها هم که به مناسبت اومدن دایی ام به راهه و همش این ور اونورم...

اتاقمم کاملا مرتبه...مریض هم نیستم..هوا هم خوبه...از دست کسی هم ناراحت نیستم...خسته هم نیستم...مشکلی هم ندارم...

ظاهرا همه چیز آرومه و من الان باید خیلی ریلکس و خوشحال باشم...ولی نیستم!!!

خودمم نمی دونم چه مرگمه...احساس می کنم یه چیزی ام کمه!!

 

 

یه نفس راحت!!!!!!

یه کم بیشتر از حد طبیعی اش خوشحالم!
امروز به همه گفتم من اگه این امتحان رو پاس بشم بهتون شیرینی میدم..سخت ترین درسمون نبود ولی مزخرف ترینش بود...هم از نظر مطالبی که می خوندیم هم کتابش هم استادش هم تکالیف مسخره اش!
اونقدر که واسه این دو واحد مسخره نگران بودم واسه درس ۴ واحدی فردا نگران نیستم!
حالام خوشحالم چون امتحانمو یه چیزی میشم خیلی اونور تر از پاسی...۱۵-۱۶احتمالا!!!
هنوز باورم نمیشه...انگار معجزه شده بود که اطلاعات همین طور به مغزم تراوش می کرد وسط امتحان!!
دیشب ساعت ۴ خوابیدم و صبحم ۶ بیدار شدم..ولی اینقدر که با این امتحانه حال کرده ام الان اصلا خوابم نمیاد!!
تا الان تقریبا همه ی امتحانام خوب بوده...عالی نه،ولی رضایت بخش ه!
ولی وحشتناک خسته ام...شنبه امتحان،یکشنبه امتحان،دوشنبه دو تا امتحان،سه شنبه امتحان،چهار شنبه امتحان...امتحان فردا رو که بدم،امتحان بعدی ام شنبه اس..می خوام کل ۵ شنبه رو فقط بخوابم و کتابای غیر درسی بخونم و فیلم ببینم و وبگردی کنم و برم برف بازی و...کلا می خوام یه استراحت جانانه بکنم..اصلا فکر نمی کردم با این همه فرجه ای که من داشتم باز هم شب امتحان وضعم این قدر داغون باشه و این قدر بهم فشار بیاد!
هفته ی خیلی پرکاری بود!

آخیــــــــــــــــــــــش!

یه اتفاقی امروز برام افتاد که امیدوارم هیچ وقت تجربه اش نکنین..من امروز یه جزوه کپی گرفتم کلی پولش شد..بعد می خواستم برم خونه ی خاله ام کتابمو بردارم عجله داشتم دربست گرفتم..رفتم خونه اشون دیدم دخترخاله ام میگه مامانم رفته سر کار،کتاب هم تو ماشین خاله ام بود..زنگ زدم گفت بیا اینجا کتابتو بهت بدم،منم که عجله داشتم آژانس گرفتم..رفتم اونجا کتابو ازش گرفتم..بعد دوباره تاکسی گرفتم رفتم آموزشگاه کتابو بدم به دوستم،مدیر آموزشگاه گفت کتابایی که می خواستی رو آوردیم..منم با اعتماد به نفس کامل پولشو دادم و خریدمشون...از اموزشگاه اومدم بیرون،رفتم تو سوپری یه شیشه آب معدنی گرفتم و می خواستم برم خونه..بعد چون خیلی خسته بودم و خیلی هم عجله داشتم گفتم آژانس بگیرم..گفتم اول تو کیفمو چک کنم ببینم پولم به آژانس می رسه یا نه!؟مطمئن بودم که میرسه آخه شب قبلش کلی پول تو کیفم گذاشته بودم...خدا نصیب گرگ بیابون نکنه این بدبختی رو...آژانس که چه عرض کنم خر هم نمی تونستم کرایه کنم..فقط ۱۵۰ تومن پول تو کیفم بود...تمام جیب ها و سوراخ سنبه های کیفمو گشتم..هیچ خبری نبود...و برای اولین بار کارت عابر بانکم هم همرام نبود!!و این در حالی بود که من اگه آژانس نمی گرفتم هم حداقل۷۰۰- ۶۰۰ تومن لازم داشتم تا بتونم خودمو از اون سر شهر برسونم خونه...به بابام زنگ زدم که بیاد منو ببره که گوشیش خاموش بود...زنگ زدم به مامانم..مامانم هم یکی از فامیل های دورمون فوت کرده بود خونه ی اونا بود و گفت الان نمی تونه بیاد...مثه این بدبخت ها نشسته بودم سر پله ی آموزشگاه و تو ذهنم چرتکه می زدم و گاهی هم به خودم فحش می دادم که چرا ماشین نیاوردم و....!!حساب کردم حتی اگه دوتا چهارراه رو پیاده برم هم بازم ۳۰۰ تومن کم دارم..وای اینقدر به خودم بد و بیراه گفتم که...!
خلاصه معجزه شد..زنگ زدم به خاله ام که بیاد به دادم برسه که فهمیدم داره می ره خونه ی ما...خلاصه اومد دنبالم و با هم رفتیم و برام درس عبرت شد که دیگه تا مطمئن نشده ام چقدر پول تو کیفم هست مثه اینایی که رو گنج نشسته اند هی زرت و زرت آژانس نگیرم و تاکسی دربست نکنم!!

یادمان باشد..

یادمان باشد که : 
همیشه ذره ای حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"  
کمی کنجکاوی پشت " همینطوری پرسیدم" 
قدری احساسات پشت " به من چه اصلا "
مقداری خرد پشت "  چه میدونم"  
واندکی درد پشت " اشکالی نداره"
وجود دارد!!!

می خوام بنویسم ولی نوشتنم نمیاد!

فرجه هام داره تموم میشه ولی درسای من تموم نشده!!

از تمام درسا فقط یه درس ۴ واحدی رو مثه ادم خونده ام و واقعا از خوندم راضی ام...بقیه اشونو همه رو نصفه نصفه خوندم و درسای عمومی رو که گذاشتم واسه شب امتحان!

من آدم نمیشم..دیشب ۴ صبح مامانم اومد تو اتاقم گفت بسه هرچی درس خوندی،بخواب دیگه!!بعد کتاب توی دستمو که دید گفت تو خجالت نمیکشی شب امتحان اینا رو می خونی!؟

وای من اصلا حس درس خوندن ندارم این روزا...یکی بگه چیکار کنم!؟

با این حال دلم گرمه..نمی دونم چرا نگران نیستم...یه جورایی احساس می کنم همه رو بلدم..البته می دونم این اعتماد به نفس بیجا آخرش کار دستم میده و باعث میشه یه نمره ی ناپلونی بگیرم...

هرچی سعی می کنم یه خورده به خودم استرس بدم نمیشه..جدی جدی انگار همه رو بلدم..فقط واسه امتحان اولی ام نگرانم..هم سخته،هم در طول نخوندم،هم کلا نمی فهمم چی میگه..فقط اگه معجزه بشه که من یه نمره ی خوب از این درس بگیرم..لعنتی اصلا هم جذاب نیست که حداقل وقتی دارم می خونمش لذت ببرم!!

نتیجه گیری

ترم داره تموم میشه و من به شکل فجیحی وقت کم آورده ام!تحقیق و پروژه هام همه نصفه نیمه است...اصلا یه برنامه درست و حسابی ندارم..می خواستم این چند روز تعطیلی رو بمونم تو خونه و به کارام برسم ولی نشد و همشو خونه ی مادرجونم بودم..فقط یه شانسی آوردم که دایی ام پایه بود تکالیفمو انجام بده..کلی کمکم کرد ترجمه هامو کامل کردم:)

این هفته کلاسام تق و لق ه!!یه سری هاشونو نمی ریم دیگه...باید یه برنامه ریزی درست و حسابی داشته باشم..اصلا شاید همشو برم کتابخونه..تو خونه خیلی حواسم پرت میشه!

هرجور حساب می کنم نمی رسم تو فرجه ها همشو بخونم،مخصوصا که دایی ام هم میاد ایران و حسابی سرمون شلوغه!باید از الان شروع کنم که تا دایی ام نیومده حجم درسا رو کم کنم..اونم که اصلا کارش معلوم نیست هر روز یه تاریخی میگه، می ترسم یهو فردا پاشه بیاد!!ـمیگه می خوایم زودتر بیایم ایران یه خورده گرم بشیم..دایی ام کلا سرما رو دوست داره،معلومه سرمای اونجا خیلی بهش فشار آورده که داره فرار می کنه..میگه بازدم نفسو که میدم بیرون،بخارش میره رو شیشه عینکم یخ می زنه:))

این ترم دانشگاه رو خیلی دوست داشتم..با اینکه هنوز نتیجه اش معلوم نیست و نمی دونم قراره امتحانای پایان ترم رو چیکار کنم ولی در کل خوب بود..برنامه ی کلاسام یه نظم خاصی داشت و همه چیز سر جای خودش بود..هم به کلاسام میرسیدم هم به درسام هم به دوستام هم به تنهایی هام!!خیلی مستقل بودم و کلاسامو با چند گروه مختلف برداشته بودم و خیلی خوب بود..مجبور نبودم هرروز یه سری ادم تکراری رو ببینم!

این ترم از نظر روحی یه خورده قاطی بودم و خیلی به خودم گیر میدادم...شاید اون موقع ناراحت میشدم که چرا این طوری می کنم با خودم!!ولی گاهی وقت ها این گیر دادن های الکی باعث میشه ادم به خودش بیاد و یه تکونی به خودش بده...الان دیگه خوشحالم چون نتیجه اش مثبت بوده و من به خیلی از هدف هام رسیدم و خیلی از ضعف هامو بر طرف کردم..تو خیلی چیزا پیشرفت کردم و کلا خیلی از خودم راضی ام..این ترم برنامه جدید ندارم چون به اندازه ی کافی سرم شلوغ هست و می دونم دیگه وقت اضافه ندارم ..بقیه اشو گذاشته ام واسه تابستون!

مامان بابام خیلی پشتم بودند..خیلی بهم انگیزه دادند..بعضی وقتا نیازی نیست حتما یکی دستتو بگیره و کمکت کنه تا بتونی پیشرفت کنی..همین که بابام ابراز خوشحالی می کنه یا جلوی پدربزرگم ازم تعریف می کنه یه انرژی مضاعف می گیرم و مصمم تر میشم برای رسیدن به هدف هام و تلاشم چند برابر میشه!حرف ها و حمایت های این مدلی خیلی کمکم می کنه و بهم انگیزه میده...بعضی ها عادت دارن که یکی سرزنششون کنه تا به خودشون بیان و تلاش کنن ولی من دقیقا برعکسم و تحقیر و سرزنش نه تنها هیچ فایده ای نداره بلکه وضعیت رو چند برابر بدتر می کنه!

 خدا کنه درجا نزنم و بتونم تا اخرش برم و به اون چیزایی که می خوام برسم!

از نظر اخلاقی هم تونستم تا حد خیلی زیادی با بچه ها کنار بیام و سر وصدا و گیر دادن ها و لجبازی هاشونو تحمل کنم..کلا آستانه ی صبرم خیلی رفته بالا!!

خیلی خونسرد تر شدم...دارم فکر می کنم شاید کم صبری هام و بی حوصلگی هام به خاطر دوستام بوده...آخه دیگه خیلی وقته با یه سری از دوستام در ارتباط نیستم..یعنی فقط در حد دو تا همکلاسی هستیم و سعی می کنم زیاد باهاشون نباشم..دائم به آدم استرس میدن!دوست خیلی تاثیر داره رو اخلاق و رفتار هامون!!

دوستای جدیدم رو خیلی دوست دارم..

برام دعا کنید..نتیجه ی امتحانای این ترمم خیلی برام مهمه!!!

 

آموخته ام ...
که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم،اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم!
 

خیلی تنبلم شده ام تو نوشتن!!

نوشتنی هام خیلی زیاده ولی دستم به نوشتن نمی ره!

خوشایندترین اتفاقِ این روزا این بود که دایی هام اومده بودند و من تمام این روزا رو خونه ی مادرجونم اینا بودم و از زمین و آسمون برامون نذری می رسید:)

هر سال تو این چند روز چیزی به اسم چاق شدن و کم خوردن و خوش تیپ موندن و این حرفا برام بی معنی میشه و امکان نداره بتونم در برابر نذری ها مقاومت کنم..

حسابی وزن اضافه کردم این چند روز!سه تا سه تا نهار و شام می خوردم..

امروز یهو همه رفتن و شهر خالی شد و دلم گرفته به شدت!

خیلی زود گذشت..

محرم امسال رو خیلی دوست داشتم..

به یاد همه تون بودم و واسه همه دعا کردم..

باز هم سوتی!

+ بسی حال می کنم با لپ تاپم!

خودش روشن میشه واسه خودش!خودش موزیک میذاره،خودش کانکت میشه،خودش میره تو مسنجر،خودش..

دیشب لپ تاپمو روشن کردم و یادم رفت روشنه و رفتم حموم و بعدش نشستم شام خوردم و کلی درس خوندم و آخر شب اومدم سر لپ تاپ دیدم کلی پیام دارم..حالا خدا می دونه چطوری خودش کانکت شده و رفته تو مسنجر!!

به کارام رسیدم و خاموشش کردم و گرفتم خوابیدم،فقط این سایت(+) رو نبستم چون موزیکی که ازش پخش میشد یه حس خیلی خیلی خوبی بهم میداد!!صبح با صدای همین موزیک بیدار شدم و فکر کردم از بس که بهش گوش دادم دارم خواب میبینم..ولی یه خورده که هشیار تر شدم دیدم صداش از تو لپ تاپم داره میاد و لپ تاپم با اینکه بسته اس اما چراغش روشنه و موزیک هم پخش می کنه واسه خودش!!

فکر کنم روح کسی به لپ تاپم نفوذ کرده باشه!!

 

+ امروز فاینال داشتم کلاس زبان!

صبح هم یه امتحان خیلی مهم داشتم که دیشب پدرم در اومده بود تا خونده بودمش!حالا امروز رفتیم سر کلاس استاد میگه امتحان نمی گیرم و فقط می خواستم شما بخونین!قسمت ناراحت کننده ترش این بود که استاد این قسمت کتابو که ما سه هفته اس باهاش درگیریم کلا حذف کرده و میگه تو امتحان پایان ترم هم نیست!!شاید نزدیک ۲۰۰ صفحه رو...یعنی رسما الاف بودیم این همه مدت!!خیلی ضد حال بود.. مخصوصا واسه من که به خاطر این درس از خیلی از درس های دیگه ام زدم و حتی واسه فاینال هم خوب نخونده بودم و اماده نبودم!

عصبی و اخمو رفتم کلاس زبان..بچه ها گفتن چرا این طوری ای!؟یکی از همکلاسی ها استاد دانشگاست،دور و برمو نگاه کردم که اون نباشه و یه وقت بی احترامی نشه،وقتی دیدم نیست شروع کردم به غر غر کردن و گفتم:"این استادا روانی اند..اصلا معلوم نیست چه عقده ای دارن که اینقدر دانشجو ها رو اذیت می کنن..کلی از ادم کار میکشن و آخرش هم یه کاری می کنن به جای اینکه خستگی ات در بره چند برابر بشه..من اگه امتحان امروزو  خراب کنم ازش نمی گذرم..خیلی بی شعوره ...!!"

بعد یکی از همکلاسی ها که کلا با هیچ کس نمی جوشه و اسمش هم نمی دونم چیه گفت:"منم امروز از بچه ها بی خبر و به اجبار امتحان گرفتم فکر کنم خیلی نفرینم کردن!"

گفتم:"شما معلمین؟"

گفت:" نه من دانشگاه شما تدریس می کنم،چطور منو ندیدی؟!مدیر گروه رشته ی ... هستم"!!

دیگه خودتون تصور کنین بعد از اون همه بد و بیراهی که جلوش به استادا گفتم چه حالی شدم وقتی فهمیدم طرف نه تنها استاده و عضو هیئت علمی ه،مدیر گروه هم هست!!

محرم

۵ شنبه شب دعوت شده ام خونه ی دایی مامانم به صرف خواب(به صرف شب زنده داری)!!

هر سال شب چهارم محرم دخترای فامیل جمع میشیم خونه اشون تا صبح حلیم هم میزنیم،هر سال صبح چهارم محرم مراسم زیارت عاشورا دارن و صبحانه میدن تو خونه اشون...خیلی خوش می گذره...سر شب معمولا یه خورده تو جو محرم و امام حسینیم و می شینیم دور هم زیارت عاشورا می خونیم،بعد که بقیه رفتن بخوابن ما میریم سر دیگ و یکی یکی حاجت هامونو می گیم و از اینجاست که مسخره بازی ها شروع میشه و همدیگه رو دست می اندازیم و گاهی هم دعوا میشه سر اینکه دو نفری با هم حلیمو هم زدیم و حالا اگه حاجت هامون با هم قاطی بشه چی!؟:)

خدا نکنه که پسر دایی مامانم هم سر و کله اش پیدا بشه..دیگه بیچاره امون می کنه بس که متلک بارمون می کنه..همه چیزو ربط میده به خواستگار و شوهر و ..دائم یادآوری می کنه که حلیم هم بزنین و از خدا بخواین یه احمقی رو بفرسته بیاد شما رو بگیره و ما رو از شر این همه دختر راحت کنه!!

چقدر زود یه سال گذشت..

*امسال حال و هوای محرم یه جوریه..از اولش دلم گرفته...دلم نمی خواست اینجا بودم..کاش دورتر بودم..دلم می خواست بابام یهو بگه پاشید بریم مشهد!!اصلا حال و هوای شهرمون بهم نمیسازه این روزا!همه این روزا هر جا هستن میرن شهر خودشون و من دلم می خواد هر جایی باشم الا شهر خودم..با اینکه اینجا محرمش خیلی خاص ه ولی من دلم یه جای دور می خواد!یه جایی که کسی منو نشناسه و فقط خودم باشم و خودم...خیلی وقته با خودم خلوت نکرده ام!

اگه می خوای بری،برای همیشه برو!

وقتی احساس می کنم دارم یکی رو از دست میدم،هیچ تلاشی نمی کنم برای نگه داشتنش...فقط راهو براش هموارتر می کنم که زودتر بره...انگار آخرای موندنش دیگه غیر قابل تحمل میشه برام!

من از آدمای شُل کن سفت کن خوشم نمی یاد،من از آدمایی که با دست پس می زنن با پا پیش می کشن خوشم نمی یاد،من از آدمای سیاست مدار خوشم نمی یاد،من از آدمایی که احساس زرنگی می کنن خوشم نمی یاد،من از آدمایی که تکلیفشون با خودشون معلوم نیست خوشم نمی یاد،من موقع هایی که بی قرارم از آدمای خونسرد خوشم نمی یاد،من از آدمای مغرور خوشم نمی یاد و نمی تونم جلوشون مغرور نباشم!

من موقع هایی که از این آدما خوشم نمی یاد،از خودم هم خوشم نمی یاد:-/