یک مشت دانه گندم، توی پارچه ای نمناک خیس خوردند، جوانه زدند و سبز شدند...
کمی که بالا آمدند، دورشان را روبانی قرمز گرفت و همسایه ی سکه و سیب شدند.
بشقاب سبزه آبروی سفره ی هفت سین بود.
دانه های گندم خوشحال بودند و
خیالشان پر بود از رقص گندم زارهای طلایی.
آنها به پایان قصه فکر می کردند،
به قرص نانی در سفره و اشتیاق دستی که آن را می چیند.
نان شدن بزرگ ترین آرزوی هر دانه گندم است.
اما برگ های تقویم تند وتند ورق خورد و سیزدهمین برگ، پایان دانه های گندم بود.
روبان قرمز پاره شد و
دستی دانه های گندم را از مزرعه کوچکشان جدا کرد...
رویای نان و گندم تکه تکه شد و
این آخر قصه بود!

دانه ها دلخور بودند،
از قصه ای که خدا برایشان نوشته بود.
پس به خدا گفتند:"این قصه ای نبود که دوستش داشتیم، این قصه ناتمام است و نان ندارد."
خدا گفت:"قصه شما کوتاه بود، اما ناتمام نبود. قصه شما قصه جوانه زدن بود و روییدن. قصه سبزی، قصه ای که برای فهمیدنش عمری باید زیست.قصه شما، قصه زندگی بود و کوتاهی اش، رسالتتان گفتن همین بود."

  عرفان نظرآهاری 

سبزه