محرم
هر سال شب چهارم محرم دخترای فامیل جمع میشیم خونه اشون تا صبح حلیم هم میزنیم،هر سال صبح چهارم محرم مراسم زیارت عاشورا دارن و صبحانه میدن تو خونه اشون...خیلی خوش می گذره...سر شب معمولا یه خورده تو جو محرم و امام حسینیم و می شینیم دور هم زیارت عاشورا می خونیم،بعد که بقیه رفتن بخوابن ما میریم سر دیگ و یکی یکی حاجت هامونو می گیم و از اینجاست که مسخره بازی ها شروع میشه و همدیگه رو دست می اندازیم و گاهی هم دعوا میشه سر اینکه دو نفری با هم حلیمو هم زدیم و حالا اگه حاجت هامون با هم قاطی بشه چی!؟:)
خدا نکنه که پسر دایی مامانم هم سر و کله اش پیدا بشه..دیگه بیچاره امون می کنه بس که متلک بارمون می کنه..همه چیزو ربط میده به خواستگار و شوهر و ..دائم یادآوری می کنه که حلیم هم بزنین و از خدا بخواین یه احمقی رو بفرسته بیاد شما رو بگیره و ما رو از شر این همه دختر راحت کنه!!
چقدر زود یه سال گذشت..
*امسال حال و هوای محرم یه جوریه..از اولش دلم گرفته...دلم نمی خواست اینجا بودم..کاش دورتر بودم..دلم می خواست بابام یهو بگه پاشید بریم مشهد!!اصلا حال و هوای شهرمون بهم نمیسازه این روزا!همه این روزا هر جا هستن میرن شهر خودشون و من دلم می خواد هر جایی باشم الا شهر خودم..با اینکه اینجا محرمش خیلی خاص ه ولی من دلم یه جای دور می خواد!یه جایی که کسی منو نشناسه و فقط خودم باشم و خودم...خیلی وقته با خودم خلوت نکرده ام!
فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست!