خیلی تنبلم شده ام تو نوشتن!!
نوشتنی هام خیلی زیاده ولی دستم به نوشتن نمی ره!
خوشایندترین اتفاقِ این روزا این بود که دایی هام اومده بودند و من تمام این روزا رو خونه ی مادرجونم اینا بودم و از زمین و آسمون برامون نذری می رسید:)
هر سال تو این چند روز چیزی به اسم چاق شدن و کم خوردن و خوش تیپ موندن و این حرفا برام بی معنی میشه و امکان نداره بتونم در برابر نذری ها مقاومت کنم..
حسابی وزن اضافه کردم این چند روز!سه تا سه تا نهار و شام می خوردم..
امروز یهو همه رفتن و شهر خالی شد و دلم گرفته به شدت!
خیلی زود گذشت..
محرم امسال رو خیلی دوست داشتم..
به یاد همه تون بودم و واسه همه دعا کردم..
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر ۱۳۸۹ ساعت 13:39 توسط
فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست!