خیلی تنبلم شده ام تو نوشتن!!

نوشتنی هام خیلی زیاده ولی دستم به نوشتن نمی ره!

خوشایندترین اتفاقِ این روزا این بود که دایی هام اومده بودند و من تمام این روزا رو خونه ی مادرجونم اینا بودم و از زمین و آسمون برامون نذری می رسید:)

هر سال تو این چند روز چیزی به اسم چاق شدن و کم خوردن و خوش تیپ موندن و این حرفا برام بی معنی میشه و امکان نداره بتونم در برابر نذری ها مقاومت کنم..

حسابی وزن اضافه کردم این چند روز!سه تا سه تا نهار و شام می خوردم..

امروز یهو همه رفتن و شهر خالی شد و دلم گرفته به شدت!

خیلی زود گذشت..

محرم امسال رو خیلی دوست داشتم..

به یاد همه تون بودم و واسه همه دعا کردم..