سال نو مبارک
از پارسال تا حالا اینجا ننوشته ام!حالا هم که دلم خواسته بنویسم،هیچی به ذهنم نمیرسه و الان فقط اومده ام که اعلام حضور کنم!
اول از همه عید همگی مبارک،امیدوارم سال خوبی داشته باشین و سال ۹۰ یکی از بهترین سالهای زندگی تون باشه!
چقدر این تعطیلات زود می گذره،انگار همین دیروز بود که تعطیل شدیم،حالا فردا دوباره کله ی سحر باید بریم دنبال کار و زندگی مون.دلم واسه همکارا تنگ شده.دیشب خواب دیدم همکارا کلی تغییر دکوراسیون ایجاد کرده اند و حسابی اتاقمون خوشکل شده...امیدوارم فردا خوابمو به چشم ببینم،تغییر دکوراسیون خیلی واسه روحیه خوبه!
بعد از ۱۰ روز آشفتگی،دیگه می تونم برنامه ریزی کنم و از فردا خیلی منظم صبح ها رو برم سر کار و بعد از ظهر ها رو رو ترجمه ام کار کنم و شبا هم بریم دید و بازدید عید!
یه جورایی فروردین و اردیبهشت رو دوست ندارم،همیشه تو این دو ماه وقت کم میارم و زیادی سرم شلوغه...هم از این وقت کم آوردن ها لذت می برم،هم زیادی خسته میشم و فکر می کنم کشش این همه شلوغ پلوغی رو ندارم(الان دایی ام اینجا باشه می گه از بس تنبلی
)
احساس می کنم سال ۹۰ سال خیلی متفاوتی واسه منه!
از همون اولش همه چیزش عجیب غریب شروع شد و عجیب غریب تر هم ادامه پیدا کرد...در هر صورت امیدوارم این اتفاقات جهت مثبتی داشته باشه و نتایجش خوب باشه:)
تو این مدت که تعطیل بودم سعی کردم بیشتر کتاب بخونم که بعدا عذاب وجدان نگیرم،یه ماه دیگه نمایشگاه کتابه و من هنوز کتابایی که از نمایشگاه پارسال گرفته امو تموم نکرده ام.تو این مدت که این همه به خودم قول داده بودم کتاب بخونم فقط یه دونه نمایشنامه خوندم که تقریبا بیشترشو نفهمیدم
.دیشب هم کتاب جنس ضعیف رو شروع کردم،به نظر کتاب جالبی میاد،حالا تمومش کنم،اگه خوب بود میگم شمام برین بخونین.
اولش حرفم نمی یومد،چقدر حرف زدم...
خب من دیگه برم سر کتابم.فعلا:)
اول از همه عید همگی مبارک،امیدوارم سال خوبی داشته باشین و سال ۹۰ یکی از بهترین سالهای زندگی تون باشه!
چقدر این تعطیلات زود می گذره،انگار همین دیروز بود که تعطیل شدیم،حالا فردا دوباره کله ی سحر باید بریم دنبال کار و زندگی مون.دلم واسه همکارا تنگ شده.دیشب خواب دیدم همکارا کلی تغییر دکوراسیون ایجاد کرده اند و حسابی اتاقمون خوشکل شده...امیدوارم فردا خوابمو به چشم ببینم،تغییر دکوراسیون خیلی واسه روحیه خوبه!
بعد از ۱۰ روز آشفتگی،دیگه می تونم برنامه ریزی کنم و از فردا خیلی منظم صبح ها رو برم سر کار و بعد از ظهر ها رو رو ترجمه ام کار کنم و شبا هم بریم دید و بازدید عید!
یه جورایی فروردین و اردیبهشت رو دوست ندارم،همیشه تو این دو ماه وقت کم میارم و زیادی سرم شلوغه...هم از این وقت کم آوردن ها لذت می برم،هم زیادی خسته میشم و فکر می کنم کشش این همه شلوغ پلوغی رو ندارم(الان دایی ام اینجا باشه می گه از بس تنبلی
احساس می کنم سال ۹۰ سال خیلی متفاوتی واسه منه!
از همون اولش همه چیزش عجیب غریب شروع شد و عجیب غریب تر هم ادامه پیدا کرد...در هر صورت امیدوارم این اتفاقات جهت مثبتی داشته باشه و نتایجش خوب باشه:)
تو این مدت که تعطیل بودم سعی کردم بیشتر کتاب بخونم که بعدا عذاب وجدان نگیرم،یه ماه دیگه نمایشگاه کتابه و من هنوز کتابایی که از نمایشگاه پارسال گرفته امو تموم نکرده ام.تو این مدت که این همه به خودم قول داده بودم کتاب بخونم فقط یه دونه نمایشنامه خوندم که تقریبا بیشترشو نفهمیدم
اولش حرفم نمی یومد،چقدر حرف زدم...
خب من دیگه برم سر کتابم.فعلا:)
+ نوشته شده در جمعه پنجم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 16:27 توسط
|
فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست!